قبل ترها وقتی این بلاگ کوفتی ام را خیلی از آدم های غیر آشنا (آخر احمق مگر دنیای بی مصرف تو آشنا هم سرش می شود) نمی شناختند خیلی راحت تر می توانستم حرف هایم را بریزم داخلش اما امروز به همان راحتی نمی توانم از زندگی، آدم ها و دنیای گهی که خودم را و دورم را پر از کثافت کرده بنویسم. دیگر به راحتی قبل ترها نمی توانم بنویسم که اگر در جستجوی خودکشی ویکی پدیا این چیزها نمی آمد شاید خیلی وقت پیش، خیلی قبل تر از این ها خودم را از دست خودم راحت کرده بودم.
حکایت غرق شدنم در این دنیای کثافت آنقدر دردناک است که بعضی وقت ها مثل همین الان می نشینم و به حال خودم گریه می کنم. چقدر خوب نوشته بود بیست که: می خواستم بنویسم مدرن، نوشتم مردن و چقدر این کابوی تنها را خوب آمده بود. بیست جان حکایت من هم حکایت یک کابوی تنهاست، همان کابویی که توی این شهر بزرگ، میان آدم های گه و مزخرف گم می شود.
همه داشته های این بیست سال را یک ساله از کف دادم و حالا بدون آرمان، هدف، ایمان و همه چیزهایی که می شود بهشان تکیه داد دارم در مرداب خودم غرق می شوم. به خدا این مرداب را من نساختم...به خدا؟ خیلی وقت بود به خدا قسم نخورده بودم. به خدا...
پ.ن: بیچاره الی...
پ.ن 2: توی کامنت ها می نویسی به خاطر غرور زیادی است. عزیزم به همه ی چیزهایی که از دست دادم این یکی را پای غرور نگذار که توی این چند سال و چند ماه تا یاد دارم این غرور دود و شد و هوا رفت. غرور را هم مثل ناموس به چیزهای نداشته امان اضافه کن عزیز.
در چشمهات شنا می کنم، در دست هات می میرم. مستور
فروغ: روز
آبی، پیچک خشک، پرندهی محبوس، دیوار سیمانی
احمدی: درختهای پرسش بگو و مگو باز میگردند
و به اطراف هرزهای دستچین
منزل میشوند
فروغ:
آسمان از دهانهی خشک ناودانها فرو میریزد
و باز همچنان دست نیافتنی است.
احمدی:
کبوتر، دو سه بار با مشایعت رنگ سبز
به کنار علامت سوال پرید
و علامت سوال را نقطههای حرف آخر اسم تو میکند
فروغ:
به زنی که پوستش خستگی بطالتها ست،
لیوانی آب تعارف میکنی
آب خشک است. آب را مینوشم و خشک است.
احمدی:
آدمهای نشسته
با این پیچکها فرمان میدهند
که خود را به انتهای داربست برساند
فروغ:
من از جسدی مغروق سرگردانترم
اگر راست میگویی دریا را برای من بیاور
و لذت پوسیدگی را به من ببخش
احمدی:
در پشت این اطوارهای سنگ بیگمان هزار
مینایی است
و هزاران لالی
که سرانجام دیوار را بیان میکند
فروغ:
این سرفهها جوانی تو را هزار برابر میکند
و جوانی تو به من میگوید: احمق!
احمدی:
از انتهای خیابان شمارش اعداد را آغاز
میکنم
که این فروشندگان بیپیمانه درست بدانند
خشکسالی در پیادهرو ایستاده است.
فروغ:
گاهی در آفتاب به یاد میآورم که
گیسوانم میدرخشیدند
دندانهای شیری یادآور معصومیت حضورند
احمدی:
آن قدر جلد من در
شستشو نشد که من لبخند عابران را
شادیها بدانم.

" دوست ندارم با خمپاره بمیرم. با خمپاره که می میری، خیلی شانسی می میری. کسی تو را آدم حساب نمی کند. الله بختکی چیزی می اندازد، ممکن است بخورد به تو یا بخورد به شغال. دوست دارم تک تیرانداز بزندم. کسی تو را می بیند، نشانه گیری می کند و راست می زند به تو. آن جا تو ارزش داری. تو را آدم حساب می کند. "
مردی که گورش گم شد - حافظ خیاوی
سومین شماره ی ماضی اـــــــــتمراری
نمی دانم چرا مدتی است به این کار چرند فکر می کنم. نه اینکه قدرت یا جراتش را داشته باشم. دوست دارم راجع به این کار عجیبی که امشب شاید ۹۰ درصد از ذهن مرا مشغول می کند فکر کنم. دوست دارم درباره اش بخوانم یا بنویسم یا با آدم های مختلف درباره اش فکر کنم. دوست دارم در همان احساس خودم را تصور کنم. در همان لحظه ی آخری که خودت را در میان دنیا و جای دیگری تصور می کنی و آنقدر تنها هستی که داری دیوانه می شوی و خودت می خواهی رفتن یا ماندن را انتخاب کنی. نمی فهمم... نمی فهمم به خدا...
من عاشق این چراغ های چشمک زن بالای دکل ها و ساختمان های بلندم. هر شب همین موقع ها می روم بالای پشت بام و سیل عظیم چراغ های چشمک زن شهر را نگاه می کنم. احساس می کنم دارند علامت می دهند. هر کدامشان یک پیام دارد. بعضی هایشان انگار مضطرب اند. بعضی هایشان جوان ترند. بعضی هایشان خسته اند، شاید احساس روزمرگی می کنند. بعضی هایشان زن اند. احساس می کنم دوست داشتنی ترین ویژگی این شهر شلوغ و کثیف همین چراغ ها هستند که وقتی شهر می خوابد تازه کارشان شروع می شود، تازه بیدار می شوند و تا صبح هی برای هم پیام می فرستند. چقدر شب های تهران را از روی پشت بام دوست دارم.
در زندگی زخم هایی هست که...
پ.ن: در انزوا. مهم همین انزوایش است. همین که تنها گوشه ی اتاقی در این خراب شده نشسته باشی و هی نفهمی که داری چه می نویسی، چه تایپ می کنی. مهم همین انزوایش است. انزوایی که انگار هر روز بیشتر می شود. انگار هر روز از تعداد آدم هایی که می بینی کم می شود. آرام بودنش هم مهم است. نباید جیکت در بیاید. همینطور نگاه می کنی کم شدنت را. ته کشیدنت را. مثل همان گاوخونی زاینده رود است. شاید همین سخت ترین مرگ باشد. فرو رفتن. اما فرو رفتن در گاوخونی فوقش دو-ساعت طول می کشد. اما در انزوا، در طبقه ی چهارم پلاک ۸، این فرو رفتن شاید سال ها طول بکشد. آنجا تو دو-سه ساعت شاهد تمام شدنت هستی اما اینجا یک عمر. تقلا هم فایده ندارد. تقلاهایت تمامش بی فایده است... بی فایده... .
...پدرم می فهمید و می گفت تو دیگه او پسر سابق نیستی. چند دفعه اینو گفت. با حسرت زیادی هم. انگار با این حرف می خواست بگه دیگه این شهر اون شهر سابق نیست، این مغازه اون مغازه ی سابق نیست، این زندگی اون زندگی سابق نیست، این مردم، این هوا، این درختا، این خیابونا، این کوچه ها... هیچ چیز مثل سابق نیست، حتی محله هایی که دست نخورده. محله ی خود ما یکی از همون محله ها بود. همون طور بود که بود. همون دیوار کاهگلی خمیده که روزگاری وقتی از زیرش رد می شدم منتظر بودم همون لحظه بیفته هنوز سرپا بود. باز از زیرش رد شدم و دیگه منتظر چیزی نبودم. مثل اینکه هر اتفاقی که قرار بود بیفته تا حالا افتاده بود و اگه نیفتاده بود پس دیگه نمی افتاد.
گاو خونی. بهروز افخمی
به این فکر می کنم که متولد شدن سخت تر است یا مردن... کدامشان ترسناک تر است... چه وقتی بهتر از بیستم که به مرگ فکر کنم؟
پ.ن۲: بیست سال؟! ببخشید کلش چند سال بود؟
پ.ن۳: ياد مرگي باشيد كه اگر فرار كنيد ،شما را مي گيرد .ياد مرگي باشيد كه اگر او را فراموش كنيد او شما را فراموش نمي كند .از اين مرگ هيچ راه فراري نيست... امام علی (ع)